آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

16خرداد 93

اینم مال این جمعه است که رفتیم ولنجک همون جایی که عروسی مامان و بابا بود و نهار خوردیم       ...
16 خرداد 1393

15 خرداد93

اینم مال یه روز که رفته بودیم خونه آقا مجتبی دوست بابا ،اینم پسرشون شاهرخ است،اولش کلی میخندیدی و رفتی باهاش بازی کردی ولی نمیدونم چه کارت کرد که دیگه هی ازش فرار میکردی،راستی یه چیز جالب جفتتون تو یه روز 25 آبان به دنیا اومدید. اما اون از شما بزرگتره                 ...
15 خرداد 1393

11 اردیبهشت

جونم برات بگه از چیزایی که تا الان بلدی، کلماتی که تا الان بلدی:   ببعی:بعبعی                   چی میگه؟          بع بع جوجو                                 چی میگه             جیک جیک هاپوووو-----------------------------------هاپ هاپ پیشی---------------------------------...
11 خرداد 1393

12 خرداد

عزیز دلم امروز برا اولین بار با بابا مامان رفته بودیم بانک اونجا کلی برا خودت سر گرم  شیطونی بودی،از در برقی خوشت اومده بود هی میرفتی جلوش وا میاستادی تا باز بشه. از نماد بانک پاسارگاد هم خوشت اومده بود هی میرفتی جلوش میاستادی و میگفتی هه هه پیشی.       امروز عصری باهم تنها بودیم کلی بازی کردیم و خندیدیم عشقممممممممممممممم ...
10 خرداد 1393

خرابکاریهای آشپزخونه ای

فسقلی مامان ،میای تو آشپزخونه و تا زمانی که مامان تو آشپزخونه هستم به خدمت کابینتها میرسی،جوجو. یکی از کابینتها رو از چیزهای نشکستنی  پر کردم  اونا رو برا خودت میریزی بیرون و باهاشون سرگرمی   اینم یکی از اونا که گذاشتی رو سرت         ...
5 خرداد 1393

4 خرداد

اینعکسم مال اولین باریه که نشستی رو صندلیت و جیش کردی جوجو:     ...
4 خرداد 1393

بدون عنوان

امروز جواب آزمایشت رو گرفتیم و بردیم تهران نشون دکتر دادیم .برطرف شده بود الحمدالله گفت یه سونوگرافی هم انجام بدیداوکیه. اونم انجام دادیم گفت موردی نداره آی کلی خیالم راحت شد.برگشتنی رفتیم بستی گرفتیم هرچی اومدم بهت بدم لب نزدی ،چیزای شیرین رو دوست نداری،اینم عکست که رو  رو صندلی لم دادی و بستنی خوردن ما رو نگاه میکنی     ...
31 ارديبهشت 1393

بدون عنوان

این اولین باری که باهم با ماشین رفتیم بیرون،مادر و دختری،   رفتیم خونه مامانی اینا،اول که نشوندمت تو صندلیت و کمر بندش رو  که بستم هی میگفتی داغه داغه ،رفتیم تا این کوچه بالایی یه دوری زدم ببینم چطور میشه،میشینی یا نه جوجو، راه افتادم و یه کم برات آهنگ گذاشتم وباهات حرف زدم ساکت شدی و راه افتادیم و رفتیم،خوشت اومده بود بیرونو میدیدی و گه گاهی هم ماشینهای بغلی باهات بازی میکردن و خودت هم دست میزدی ومیرقصیدی برا خودت       البته اینا مال زمانیه که برگشتیم رفتنی یادم رفت ازت عکس بگیرم هوا تاریک بود و نور فلاش چشمت رو ازیت میکرد بهتر از این نشد ازت عکس بگیرم ...
30 ارديبهشت 1393

واکسن 18 ماهگی

امروز باید میرفتیم واکسن 18 ماهگی رو میزدیم این بدترینه،3 اامین باره که میزنی 3گانه و فلج اطفال(که البته خوراکیه)و MMR که اونو به پای راستت میزنن، قبل رفتن بهت قطره استامینفون رو دادم ،عزیزم ولی وقتی زد کلی گریه کردی،البته باعث شد که  بعدش خیلی درد نداشته باشی،کلی  برا خودت از پله بالا پایین رفتی،اما دور و بر ساعت 1:30 -2 دردت شروع شد ، عزیزماز ترست از جات تکون نمیخوردی،منم خونه سازیهات رو ریختهبودم جلوتو و  باهم بازی کردیم الهی بمیرم کلی بچم امروز درد کشید ،مثل اولین باری که زده بودی شد   شبش هم بابا و مامان بابایی اومدن خونمون ،از ترسمون بغلت نکردیم و نشونده بودیمت رو مبل،جیگرکم کلی بی حال بو...
29 ارديبهشت 1393